نمايش اروپايي بي‌رنگ و بي‌هدف است. در اين نمايش تصويري از اين قاره نشان يافته كه جوهر اروپاي امروز بي‌وجود است.

      اكنون از نمايش اروپايي فقط نمادي برجاي مانده كه با آدمك‌سازي آمريكايي‌ها نگه داشته شده است. در اين نمايش فقط سمبلي از بناي تاريخي اروپا ديده مي‌شود و دگر هيچ.

    اروپاي امروز مرده است. نمايش‌هاي كنوني از اروپا براي جهان كنوني نااميد كننده و در عين حال بر نگراني‌ها افزوده است.

    اروپا در كشتي آمريكايي لنگر انداخته و سكونت كرده و گويا اين قاره به ايالات متحده آمريكا واگذار شده است. با اين رويكرد به نظر مي‌رسد كه اروپاي امروز فاقد تفكر استراتژيستي و استراتژيست‌هايي با تفكر اروپايي است.

    اروپاي امروز در كلاس درس آمريكايي‌ها نشسته و براي هرگونه نشست و برخاستي از آنها اجازه مي‌گيرد. در عين حال اروپا مي‌داند كه آمريكا راستگفتار نيست، ولي در راهي مي‌رود كه پايانش را نمي‌داند.

    راه نجات اروپا نه بردگي آمريكا كه دوستي با آسياست. آسيا هم به لحاظ تفكر معنوي و مادي و هم از جهت جمعيت انساني به مراتب از آمريكايي‌ها برتر است. ضمن اين كه آسيايي‌ها به دنبال بردگي نويني كه آمريكايي‌ها آن را دنبال مي‌كنند نيستند و اساسا تفكر شرقي گرايش بردگي را بر نمي‌تابد.

  با اين رويكرد پرسيده مي‌شود:

ما در كجاي قاره اروپايي قرار داريم؟

تا چه اندازه اروپاي امروز را مي‌شناسيم؟

آيا سياست‌ سخن گفتن با اروپا را مي‌دانيم؟

آيا سياست‌هاي مفاهمه‌اي به اندازه كافي براي ما مفهوم شده است؟

آيا سياست‌هاي اعلامي و اعمالي كنوني براي اذهان اروپايي خوشايند است؟

ما براي همگرايي با جهان جديد بايد به اصلاح چند تصور اوليه بپردازيم:

1-    انسان شرقي بايد تصوير مناسبي از انسان امروز اروپايي داشته باشد تا اين تصوير قابليتي از نوع گفتگويي برقرار ‌كند.

2-   اروپا به عنوان يك اصل امر شرقي را بر نمي‌تابد و در عين حال ممكن است با اعمال سياست‌هاي مفاهمه‌اي از سياست‌هاي شرقي پيروي كند.

3-    اروپا با اعمال سياست‌هاي تفهمي از نوع اروپايي و آسيايي در دايره‌اي قرار مي‌گيرد تا منافع هر دو طرف تأمين شود.