اصول فکر انسانی،  جدیدترین کتاب سید یونس ادیانی در ماه گذشته توسط انتشارات نقش جهان چاپ و منتشر شده است.

 فکر در راه‌ ممکن می‌رود و پیش از هرچیز محدودیت‌های انسانی را پذیرفته است. در عین حال فکر‌ تسلیم محض محدودیت‌های ذهن بشر نمی‌شود و در پی ویران کردن مرزهای ذهن است. این‌ بخش از مقدمه کتاب «اصول فکر انسانی» ادیاني‌ است.ادیانی تنها کسی است که‌ برای نخستین بار در ایران به فلسفه فکر می‌پردازد و تاکنون آثار متعددی در این‌ زمینه منتشر کرده است. از «منطق بنیادین فکر» و «گشایش در جهان تفکر» تا «تالار‌ آگاهی و گواهی» که به اعتقاد خودش این کتاب یک دوره کامل فلسفه فکر است.

    سید‌ یونس ادیانی متولد 1343 سوادکوه، عضو هیأت علمی و مدیر گروه مطالعات بنیادین حکومتی‌ مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی است و تنها پژوهشگری است که در حوزه فلسفه فکر‌ آثار متعددی تألیف کرده است. در کارنامه این پژوهشگر فلسفه آثاری چون «تفکری در‌ فلسفه دکارت»، «بازاندیشی فلسفه کانت»، «بازشناسي فلسفه ابن سینا»، «فلسفه ذهن و معنی»، گشايشي در جهان تفكر، منطق بنيادين فكر، حكومت قانون  و... دیده می‌شود.
    آقای ادیانی جدیدترین کتاب شما اصول فکر انساني، منتشر شده است. شما در فلسفه فکر به دنبال چه چیزی هستید؟
    من فكر مي‌كنم همه فلسفه برآمده از‌ فکر است و هیچ مسأله اساسيش فکر به مسائل زبانی تبدیل نمی‌شود. از نظر من فلسفه در فراسوی زبان‌ واقع است و مانند دانش نيست كه در چارچوب زبان توجیه ‌شود.
    در اصول فکر انسانی ممکن است‌ پاره‌ای از اصول برای تعمیق اصول دیگر به کار گرفته شوند تا زمینه فهم‌پذیری بیش‌تر‌ فراهم شود. از سوی دیگر اصولی که فراهم آمدند نه جامعیت جهانشمولی دارند و نه به‌ تمامیت رسیدند. از این رو هم در موقعیت فهم‌پذیری خواهند بود و هم ممکن است‌ ناتمامی‌های آن در گذر زمان به تمامی برسند. آن چه تا به حال در نوشته‌های من آمده‌ پاره‌ای علمی و پاره دیگر فکری است. نوشته‌های علمی- مفاهمه‌ها، آرمان‌های فلسفه و‌ علم، حرکت شناسی- تابع استنادها و استدلال‌هايند. نوشته‌های فکری مانند تالار‌ آگاهی و گواهی، گشایشی در جهان تفکر، منطق بنیادین فکر، روشی برای همراهی با حقایق‌ جهان که از راه فکر و در صورت لزوم از استدلال فکری پیروی می‌کنند و با منطق و زبان‌ فکر همسویی دارند.
    قبل از انتشار کتاب «اصول فکر انسانی»، کتاب «تالار آگاهی و‌ گواهی» را منتشر کرده بودید که عنوان فرعی‌اش تئوری فهم‌پذیری بود.

  کتاب «تالار‌ آگاهی و گواهی» درواقع یک دوره کامل «فلسفه فکر» است که ضمن توضیح فلسفه چیست؟‌ به فلسفه ذهن، فلسفه فهم، فلسفه آگاهی، فلسفه منطق، فلسفه تاریخ، فلسفه دین، فلسفه‌ اخلاق، فلسفه فرهنگ، فلسفه حكومت قانون، فلسفه هنر و زيبايي، فلسفه تنهايي و ... می‌پردازد.
  قبل از چاپ تالار آگاهی و گواهی برای این‌ که علاقه‌مندان این حوزه شناخت بهتر و بیش‌تری از این مسأله داشته باشند، کتاب‌  فلسفه ذهن و معنی، را منتشر کردم، در همین راستا سلسله «مکالمات فلسفی» را عرضه‌ کردم. بعد برای این که با تأمل و تعمق بیش‌تری وارد فضای متن شویم «منطق بنیادین‌ فکر» را تألیف کردم که تئوری اتاق فکر براساس آن شکل گرفته است. به دنبال آن سراغ‌ تألیف کتاب تالار آگاهی و گواهی رفتم که حدود پانزده سال روی آن کار کردم تا یک‌ دوره کامل فلسفه فکر را تدوین و تألیف کنم.
     حالا هم در حوزه فلسفه فکر کتاب ‌اصول فکر انسانی، را نوشتم که شامل پنج رساله است: رساله اصول ذهن، رساله فهم جهان، رساله اصول‌ فکر، رساله آگاهی وگواهی، رساله اَبَر زبان.
      شما گفته‌اید که ما در آستانه زوال تفکر فلسفی در ایران هستیم. وضع کنونی به نحوی رقم خورده که آینده فلسفه، آینده‌ غیرایرانی است. فکر نمی‌کنید زوال فلسفه در ایران از قرن پنجم و ششم شروع شده بود و‌ از آن زمان تولید اندیشه تا حدودی متوقف شده است؟
    واقعیت امر همین است که شما‌ می‌گویید. یعنی ما می‌توانیم بگوییم که طی این چهارصد و پنجاه سال اخیر عملاً در‌ جامعه ایرانی فکر فلسفی به وجود نیامده و تولید اندیشه نداشته‌ایم. به نظر من فلسفه همه فکر است ودر عين حال همه فکر فلسفه نیست. چنانکه‌ برخی از فکرها می‌تواند ریاضی باشد، یا ممکن است فیزیک و شیمی باشند و این‌ فکرها لزوماً فلسفی نیستند. البته واقعیتی‌ در فلسفه وجود دارد که همه فلسفه، تفکر است. یعنی در فلسفه چیزی غیرفکری وجود ندارد. منتهی مشکلی که در فلسفه به وجود‌ آمده این است که حدود چهارصد تا پانصدسال می‌شود که ما در جامعه ایرانی اساساً تولید‌ تفکر و اندیشه نداشتیم تا به تولید علم منجر شود. ما امروز سخن از تولید علم‌ می‌گويیم. ولی از تولید تفکر سخن نمی‌گوییم. از کارگاه تولید علم می‌گوییم ولی از‌ کارگاه تولید فکر حرف نمی‌زنیم. از کرسی علم سخن می‌گوییم ولی از کرسی فکر سخن‌ نمی‌گوییم. اكنون در میان تمام دانشگاه‌های سراسر کشور هیچ دانشگاهی را سراغ نداریم که در‌آن جا کارگاه فکر تأسیس شده باشد. البته من یک کارگاه اوليه فکر در دانشگاه شهید بهشتی‌ تحت عنوان «کارگاه تفکر» دایر کردم که جهاددانشگاهی در دانشکده علوم پزشکی دانشگاه‌ شهید بهشتی متولی آن بود. این نخستین کارگاه فکر در دانشگاه‌های ایران بود. ولی‌ کرسی فکر هنوز در دانشگاه‌ها تأسیس نشده است. طبیعی است که با یک کارگاه فکر هم‌ نمی‌شود گفت که ما می‌توانیم تولید فکر و اندیشه را در جامعه ترویج کنیم. اساساً یک‌ چنین ادعایی نزدیک به محال است.‌  درواقع ما می‌گوییم فکر چیزی است که دانش‌ بیاراید. وقتی فکري نباشد، دانشی به وجود نمی‌آید.
     با توجه به شناختی که از‌ موقعیت جامعه ایرانی و گذشته تاریخی آن دارید. چرا عنوان می‌کنید که ما در آستانه‌ زوال تفکر فلسفی در ایران هستیم؟ ما که قرن‌هاست تولید فکر و اندیشه و تولید فلسفه نداریم.
     ما مدتی بود که شارحان بزرگی داشتیم؛ شارحانی که افکار فیلسوفان و‌ صاحبنظران بزرگ گذشته را شرح و تفسیر می‌کردند و به ترویج و توسعه آن می‌کوشیدند.‌ اکنون ما در موقعیت خاصی قرار گرفته‌ایم که از آن شارحان هم دیگر خبری نیست. یعنی‌ ما امروز نمی‌توانیم در حوزه فلسفه چهره‌های برجسته‌ای مانند علامه رفیعی قزوینی، علامه طباطبایی، استاد علامه آشتیانی و استاد مطهری داشته باشیم. استادانی‌ در این قد و قواره هم دیگر پیدا نمی‌کنیم. یعنی جامعه ما در‌ حوزه تولید اندیشه به نقطه توقف رسیده است. البته ما نباید مأیوس شویم. من شخصاً از ته دل راضی نبودم که‌ بگویم ما در آستانه زوال تفکر فلسفی در ایران هستیم. ولی ناگزیر این را گفتم تا تحرکی به جامعه فكري، علمي و فرهنگی داده باشم. اگر همه افراد ضعف‌ها را نگویند و گفتنی‌ها گفته نشود‌، می‌ترسم چراغ اندیشه با این کورسویی که دارد، رو به خاموشی برود.
     به‌ نظر شما برای رهایی از این وضعیت چه باید کرد؟
       می‌دانید امروز دنیای فکری ما در‌ جامعه ایرانی، نخ‌نما شده است. همه می‌دانیم که در آن هیچ چیز قابل گفتگوي فكري وجود ندارد. هرچند کسی از‌ آن سخن نمی‌گوید. من به وزارت علوم پیشنهاد داده بودم که یک پژوهش بنیادی انجام‌ بدهند تا بررسی  شود كه سیر تاریخ تفکر در ایران چگونه بوده است. ما دوره ایران باستان و دوره‌ رنسانس تا امروز را به سه دوره تقسیم کنیم و بعد بررسی کنیم که در هر مقطع خاص‌ تاریخی چه افکاری به وجود آمده، این افکار در کجا و در چه مرحله به اوج شکوفایی‌ رسیده و در چه مقطع و مرحله‌ای سیر نزولی را طی کرده است. چه عواملی سبب پیدایش این تفکر شده و چه عواملی باعث باز ماندن آن از حرکت و پویه شده است؟ و کجا این فکر‌ عملیاتی شده و کجا در عمل باز مانده است. اگر قرار است کاری اساسی انجام دهیم و‌ دغدغه تولید علم داریم،‌راهی جز تولید فکر وجود ندارد. اگر نسبت به تولید فکر و‌ اندیشه بی‌توجه باشیم،‌عملاً از علم هم خبری نخواهد بود. وزارت علوم هر سال گزارش می‌دهد ما در ترویج علم در جهان رتبه بیستم هستیم. اما اعلام نمی‌کند که در تولید‌ فکر چه رتبه‌ای داریم.
      این که می‌فرمایید وضع کنونی به صورتی رقم خورده که‌ آینده فلسفه‌، آینده غیرایرانی است. بر چه مبنایی به این نتیجه رسیده‌اید؟ آیا‌ فلسفه ایرانی و غیرایرانی داریم؟ مؤلفه‌های فلسفه ایرانی کدام است؟
        یک وقت ما به‌ عنوان عضوی از جامعه ایرانی سخن می‌گوییم. باید فلسفه ایرانی داشته باشیم. معنی‌ ندارد که ما به عنوان یک بخش از مردم در یک جامعه خاصی هیچ نقشی در تولید انديشه وعلم نداشته باشیم .این سؤال با ما هست که ایرانیان در دوران گذشته نقش مثبتی در‌ تولید تفکر ایفا کردند. چهره‌هایی مانند خوارزمی، خیام و... افراد کوچکی نبودند. یا‌ ابن‌سینا که تئوری قصد را به وجود آورده که امروز فودور از آن سخن می‌گوید. یا زکریای‌ رازی را داشتیم یا نخبگان دیگری که در طول تاریخ در این سرزمین حضور داشتند. ما‌ ده‌ها دانش‌مند و فیلسوف و متفکر برجسته در جامعه ایران داشتیم. اما اکنون در چه وضعی‌ هستیم کدام متفکر را به جامعه جهانی معرفی کرده‌ایم؟ منظورم از دوره کنونی چهارصد‌ سال اخیر است که طی این مدت در جا زدن و به دور خود چرخیدن را تجربه کردیم. این‌ برای جامعه ایرانی با سابقه علمي و فرهنگی چند هزاران ساله فاجعه است. در واقع ما الان می‌باید‌ جهانی فکر کنیم، جهانی بیندیشیم و جهانی زندگی کنیم. یعنی باید ما هم بیندیشیم و در‌ اندیشیدن جهانی مشارکت داشته باشیم. وقتی جهان را بخشي نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که‌ در حوزه ایران و در تولید اندیشه ما نقش فعال و مثبت و تأثیرگذار آنچنان که باید‌ نداریم. در قرن بيستم می‌بینیم فرگه، گودل و آلفرد تارسكي پیدا می‌شوند که در منطق تأثیرگذارند. راسل ظهور‌ می‌کند، هابرماس متولد می‌شود كه هر کدام در پیدایش اندیشه‌ تازه نقش اساسی داشته‌اند‌ یا در حال حاضر در فلسفه ذهن افرادی مانند فودور و دنت مؤثر بودند؛ در جامعه ایرانی‌ پیدا نشدند. ما امروز همین شارحان فلاسفه بزرگ را هم از دست داده‌ایم. این دیگر واقعاً‌ تأسفبار و عجیب است. در حوزه فلسفه سنتی، یعنی در فلسفه اسلامی در همه دانشگاه‌های ایران یک نفر پیدا نمی‌شود که شرح منظومه را تدریس کند. این تأسف‌آور نیست؟ یا در فلسفه جدید، امروز خیلی‌ها هستند که راجع به هایدگر حرف می‌زنند، آیا کسی را داریم‌ که هایدگر را تدریس کند؟ یا ترجمه‌هایی که از آثار هایدگر شده، پر از ایراد و اشکال  است و گاهی مضحک است. از هایدگر بگذریم، شما ترجمه‌هایی را که از دکارت ، از کانت‌ داریم نگاه کنید ، ترجمه‌های عربی این آثار به مراتب بهتر و قوی‌تر از ترجمه‌های فارسی است. این نشان می‌دهد که اعراب در این زمینه کار می‌کنند و از ما جلوتر‌ هستند، اما ما مصرف‌کننده صرف اندیشه دیگران هستیم بدون آن که ذره‌ای تفکر و خلاقیت‌ از خود نشان بدهیم. ما حتی گاهی اندیشه دیگران را هم ناقص و وارونه مصرف می‌کنیم. در نتیجه آثاری که خلق می‌کنیم، عیناً از روی آثار دیگران کپی می‌کنیم. آن گونه که حتی نام آن اثر را هم عوض نمی‌کنیم. سال‌های سال است که بعد از ملاصدرا همه‌ کتاب‌های فلسفی ما در زمینه فلسفه اسلامی همه شباهت به هم دارند. حتی عنوان کتاب‌ها‌ را هم نمی‌توانیم عوض کنیم. در فلسفه جدید هم وضع به همین منوال است. وقتی آثار فلاسفه غرب ترجمه می‌شود از نوشتن شرحی بر این آثار هم ناتوانیم، بسیاری از این‌ آثار که منتشر می‌شوند، اتفاقاً مترجمان این آثار هم اغلب استادان فلسفه در‌ دانشگاه‌ها هستند، می‌بینیم کتابی که به جامعه عرضه می‌کنند، بخش‌هایی از چند کتاب است که به عنوان یک کتاب جدید به خورد ما می‌دهند. این دیگر فاجعه عظیم‌تری است.‌ این نشان می‌دهد که کارهای بسیار اساسی باید در فضای فرهنگی کشور صورت بگیرد تا‌ اثری قابل تأمل عرضه شود. برای نوشتن چنین آثار قابل تأملی استخوان نرم‌كردن روح لازم است.
     شما معتقدید که فلسفه در ایران پس از ملاصدرا به منطق ساکن تبدیل شده است،‌ شاید فلسفه امروز بیش از هر زمان دیگر غیرفلسفی شده است. نقش غزالی را در این‌ رویکرد چگونه ارزیابی می‌کنید؟
   البته غزالی یکی از چهره‌های فکری ناشناخته در‌ جامعه ماست. یعنی ما غزالی را بیشتر به عنوان یک منتقد می‌شناسیم. اما من معتقدم که‌ غزالی در جایگاه خودش انسان متفکربرجسته‌اي است و آثاری که خلق کرده در رشد و اعتلای افکار‌ جامعه ايراني بسیار مؤثر بوده است.
   وقتی به آرای غزالی توجه می‌کنیم یک بخش آن «تهافت‌ الفلاسفه» است که در ضدیت با فلاسفه (نه فلسفه) نوشته شده است. اما بخش مهم‌تر آرای غزالی در‌ «احیاءعلوم‌الدین» است. در مقطع خاصی از تاریخ متفکري پیدا می‌شود و اثری خلق‌ می‌کند که عنوان کتابش از یک پشتوانه مفهومی معتبری برخوردار است و این نشان می‌دهد‌ که این شخص برای خلق این عنوان پیش‌تر مفهومی را به وجود آورده که این عنوان را برای‌ استفاده آن مفهوم به کار گرفته است. این نشان می‌دهد غزالی انسان متفکری بود، البته‌ من نمی‌توانم غزالی را در قد و قواره شیخ‌الرئیس فارابي، ابوعلی سینا ارزیابی کنم. ولی این‌ را هم می‌دانم که او از نوادر حوزه‌های اسلامی ماست. به نظر من کتاب تهافت‌الفلاسفه،  اثر بسیار خوبی بود. تألیف چنین آثاری شاید لازم و مفید بود. منتها اشکال کار این است که متفکران بعدی که با آثار او آشنا شدند، به قلم فکری غزالی با غزالی مواجه نشدند؛ یعنی با یک غزالی خودساخته مواجه شدند و نسبت‌های ناروا هم به او دادند. به نظر من خیلی بهتر و مناسب‌تر می‌شد كه با غزالی مواجه مي‌شدند‌ و به لحاظ روشنگری بهتر عمل کرد، یعنی آنچه او در رد فلسفه و فلاسفه گفته و نوشته،‌ از منظر روانشناسی هم بررسی می‌کردند تا بفهمند که چرا غزالی در برابر فلسفه چنین‌ موضعی را اتخاذ کرده است؟ آیا خود فیلسوفان عصر او در به‌وجود آمدن این طرز تفکر‌ مقصر نبودند؟ به این جنبه از مسأله هم باید نگاه کرد.
    آنانی هم که مدعی‌اند‌ غزالی فلسفه را نمی‌شناخت و اصلاً اطلاعات فلسفی نداشت، به بیراهه رفته‌اند. حالا ممکن است، غزالی به عمق فلسفه مثل ابن‌سینا نرسیده باشد یا مثل سهروردي و ملاصدرا فیلسوف‌ نبوده باشد، اما یقیناً فهم و درک مناسب از فلسفه داشت که چنین قضاوتی می‌توانست‌ بکند. غزالی در حوزه دین هم خوب کار کرده بود. کتاب «جواهر‌القرآن» او را اگر دیده‌ باشید، متوجه می‌شوید که چه نکات دقیقی را مطرح کرده است که به نظر من اگر کسی وقت‌ بگذارد برای تبیین اندیشه‌های غزالی، افکار غزالی برای جامعه امروز ما می‌تواند‌ بسیار مؤثر باشد؛ آرای او بسیار راهگشاست.
          شما معتقدید آموزش فلسفه باید مبتنی‌ بر سه پایه اندیشه، اندیشیدن و نقادی باشد، در حالی که برای تحقق هر یک از موارد‌ یاد شده شرایط و امکانات ویژه‌ای لازم است مثلاً برای نقادی جامعه‌ای لازم است که‌ دموکراسی در آن نهادینه شده باشد.
       باور من این است که در چهارصد و پنجاه سال‌ اخیر جامعه ما یک جامعه غیرفلسفی بوده است. شما وقتی وارد دانشگاه تهران می‌شوید،‌ در گروه فلسفه همه‌چیز را می‌توانید ملاحظه کنید غیر از تفکر فلسفی را. در حوزه‌های‌ علمیه هم هنگام طرح مباحث فلسفی بیشتر بازی‌های زبانی را شاهدیم تا مباحث عمیق‌ فلسفی. من نمی‌خواهم حرف‌های ویتگنشتاین را تأیید کنم یا به نقد آن بپردازم، در‌ واقع خود ویتگنشتاین هم بیش‌تر وارد بازی‌های زبانی شده بود و دیگران هم به نحو‌ دیگری در این بازی زبانی مشارکت دارند. در جامعه ما هم به شکلی علاقه‌مندان فلسفه‌ یا مدرسان فلسفه وارد بازی‌های زبانی در فلسفه شده‌اند به جای این‌که به دنبال‌ مفاهیم فلسفی باشند. به همین دلیل پس از ملاصدرا ادبیات فلسفی را در جامعه ما متحول‌ نمی‌بینید. این نکته بسیار مهمی است. شما وقتی متونی را که اکنون درباره فلسفه‌ نوشته می‌شود، با متونی که ملاصدرا خلق کرده و متونی که ابن‌سینا ارائه داده،‌ مقایسه کنید، می‌بینید که خیلی فرق دارد. چرا؟ چون مفهوم جدیدی به‌وجود نیامده تا‌ براساس آن اصطلاح‌سازی جدیدی خلق بشود و در نهایت ادبیات نوینی شکل بگیرد. برای‌ این که ادبیات نوینی به‌وجود بیاید باید مفهوم جدیدی خلق شود. زمانی مفهوم جدیدی‌ خلق می‌شود که فکرهای جدیدی ارائه بشود. این اتفاق در سامانه فلسفه ما نیفتاد. در‌ نتیجه فلسفه کماکان به شیوه سابق به دنبال درجا دویدن و دور خود چرخیدن است. اگر‌ می‌خواهیم به نتیجه مطلوبی برسیم و از این وضعیت بیرون بیاییم، باید آموزش فلسفه را‌ از دوران ابتدایی آغاز کنیم.
     شما وقتی درباره آموزش فلسفه می‌گویید كه انتظار از‌ استادان دانشگاه‌ها امری بیهوده است، چه توقعی از معلمان دبستان‌ها می‌توان داشت؟
       نکته‌ای که درباره دانشگاه‌ها مطرح کردم به این علت است که ما در دانشگاه‌ها مدرسانی در حوزه فلسفه، مثلاً فلسفه ذهن داریم. اما جالب است بدانید که هیچ یک از آن‌ها، یا اغلب آن‌ها، حتی دوره آموزش فلسفه ذهن ندیده‌اند، ولی فلسفه ذهن تدریس می‌کنند. این خیلی عجیب است، چرا؟
    ما باید شاهد چنین اتفاقاتی را در محیط‌های علمی، آموزشی و دانشگاهی باشیم. در نتیجه با این شرمندگي‌های فکری که اکنون با آن‌مواجه‌ایم، همچنان درگیر خواهیم بود، با اين تلقي راه چاره این است که ما باید کودکان این‌ سرزمین را از دوران ابتدایی و از پایه با شیوه درست فکر کردن آشنا کنیم. روش‌های‌ درست اندیشیدن و نظر دادن را به آن‌ها تعلیم بدهیم. تا وقتی به دوره راهنمایی‌ رسیدند، نتیجه فکر کردن‌ها و تجربه‌های کسب شده را ارائه بدهیم، بعد که به دانشگاه‌ رسیدند  روش‌هاي فکرهای خود را تعلیم بدهیم. به جای این‌که دانش‌هایی که پیشینه 2500 ساله‌ دارند و خواندن و نخواندن آن برای جامعه امروز هیچ تأثیری ندارد تعلیم بدهیم،‌ بیاییم فکرهایی را که خلق کردیم یا اندیشه‌هایی را که دیگران خلق کردند و امروز‌مؤثرند، ترویج کنیم، همین تئوری قصد که از آن صحبت کردم از تئوری‌هایی محسوب مي‌شوند که در ‌جامعه امروز تأثیرگذارند. اگرچه سابقه چندصدساله دارند، چه ایرادی دارد که این ‌ تئوری‌ها از نو و به زبان امروز بیان شوند. شاید ضروری باشد که امروز در ‌دانشگاه‌های کشور «اتاق فکر» تأسیس کنیم و رشته‌ای به نام «فکر» داشته باشیم تا‌ موضوعیت پیدا کند. چرا امروز مسأله‌ای به نام فکر از دستور جامعه دانشگاهی و  حوزوی جاافتاده و دچار فترت شده است. بحث من بیشتر بر سر این است که ما‌ بیاییم به جای این‌که دانش را در دانشگاه‌های کشور تعلیم بدهیم، روش درست ‌اندیشیدن را به نسل امروز بیاموزیم. این‌ها عصاره مباحثی است که در ارتباط با حوزه‌ و دانشگاه و جامعه در نوشته‌هایم مطرح کردم.
    من جواب سؤال قبلی‌ام را نگرفته‌ام.‌‌ آنجا که مطرح کرده‌اید، آموزش فلسفه باید مبتنی بر سه پایه اندیشه، اندیشیدن و‌ نقادی باشد...
    دونوع اندیشه وجود دارزد. یکي اندیشه مربوط به ادبیات عمومي و دیگر اندیشه به مثابه تفکر بنيادين حكومتي است. انديشه نخست هرچند لازم و مفيد است، ولي نافع نيست و انديشه دوم سراسر در خدمت فن حكمراني است.  با اين رويكرد انديشه نخست دغدغه حكومتي ندارد و دوم در كشمكش حكومتي واقع است. اولي امور خود را با خود  به فرجام مي‌رساند و امور دومي با دولت حل‌و‌فصل خواهد شد. از این منظر وقتی وزیر علوم انتخاب می‌شود از صدر تا ذیل‌ نهادهای آموزشی بطور مستقیم و غیرمستقیم توسط او انتخاب می‌شوند، طبیعی است که از نهاد‌ یک چنین ساختاری نمی‌تواند «فکر» تولید شود. با وجود اين ما نمی‌توانیم از ظرفیت آموزشی که‌دانشگاه تهران دارد، انتظار ظهور فیلسوفی را داشته باشیم. به همین خاطر است که از‌ زمان تأسیس دانشگاه تهران تا امروز یک مسأله مهم فلسفی خلق نکردیم. حتی یک پرسش فلسفی هم به وجود نیاوردیم. یک راه‌حل برای یک مسأله مهم فلسفی پیدا نکردیم. یک‌ پاسخ هم برای پرسش‌های فلسفی پیدا نکردیم. این يك هشدار جدي از يك  خطرناک بزرگ است و می‌توانیم‌ بگوییم بودن و نبودن دانشگاه‌های براي فلسفه یکسان است. از سوي ديگر این که منتظر‌ باشیم حکومت‌ها دست به کاری بزنند، انتظاری بیهوده است. زيرا همیشه نخبگان بودند که در‌ فلسفه مؤثر بودند و درخشیدند، در آلمان هم وضع به همین منوال بوده است. در حقیقت کانت را‌ دولت آلمان کانت نکرده است. یعنی دولت آلمان فرصت و امتیازی به او نداده تا او‌ جایگاهش را در حد یک فیلسوف طراز اول بالا بکشد. دکارت هم همین طور بود. ولی این‌ افراد انسان‌هایی بودند که توانستند به حریم دولت روی بیاورند و برای خود فرصت‌سازی‌ کنند و کارهای درخشانی انجام بدهند که در جامعه مؤثر جلوه کنند. هایدگر هم چنین‌ وضعی داشت، فیلسوفان جدید هم همین موقعیت را دارند. این ها کمتر در صدد مقابله و‌ مواجهه با دولت‌ها برآمدند. البته من در رد یا تأیید مواضع این فیلسوفان نظر‌ نمی‌دهم. اگر در جامعه ایران دولت در این زمینه به یاری محققان، پژوهشگران و‌ استادان و دانشجویان فلسفه برنخاست، وظیفه هریک از این گروه‌ها خاتمه‌یافته تلقی‌ نمی‌شود. این صاحبنظران و اندیشمندان هم باید آگاهانه و فیلسوفانه بیندیشند و تلاش‌ کنند تا محیط و فضای مساعدی برای ظهور فیلسوفان و اندیشمندان فراهم شود. اگر دیروز‌ معلمان آگاه و صاحب فکر و اندیشه تربیت می‌کردیم، امروز وضعیت آموزشی ما این نبود‌. امروزه  گره کور در تربیت معلمان و استادان خوب و آگاه است که نخبگان فكري باید این گره را با سرانگشت تدبیر باز کنند
    این که نظر داده‌اید در حوزه فلسفه طوفانی در راه است چه چشم‌اندازی برای این گفتارتان تصویر کرده‌اید که به این نتیجه رسیده‌اید؟
  فلسفه فکر را نه تنها در جامعه ایرانی، بلکه باید‌ در جامعه جهانی حوزه فلسفه‌ نيز ترویج کرد. معتقدم اگر ما یک وضعیت فکری را در جامعه فلسفی در سطح ملل ترویج کنیم‌ که صرفاً «دانسته‌ها» برای «دانستن» در دستور قرار نگیرند، بلکه این‌ها ابزاری در‌ خدمت تفکر باشند تا ما بر شانه‌های آن ها قرار بگیریم برای این که فکر جدیدی به‌ وجود بیاوریم. راه این کار هم به وجود آمدن فلسفه‌ای به نام «فلسفه تفکر» است. اگر‌ فلسفه تفکر رگه‌هایش در جامعه ایرانی بویژه به وجود آمد، با توجه به پشتوانه عظیم‌‌ فلسفه ایرانی من معتقدم می‌توان دریچه امیدی در این دنیای ناامیدی فلسفه به وجود آورد.
     سؤال دیگرم به این برمی‌گردد که شما در کتاب «تالار آگاهی و گواهی» مباحث خودتان را با تفکر سقراطی شروع کردید. آیا انگیزه خاصی داشتید؟
      به نظر من سقراط‌ یکی از فیلسوفان تأثیرگذار در تولید فکر بود. سقراط معتقد بود که باید از‌ ذهنیت بیرون آمد و عینیت هم به تنهایی کافی نیست؛ در واقع باید یک نوع‌ تلازم منطقی بین ذهن و عين به وجود بیاید تا فکری مؤثر و قابل استفاده شکل بگیرد.‌‌ به همین دلیل وقتی محاکمه سقراط را نگاه می‌کنیم، ادبیاتی که سقراط در آن محاکمه‌ استفاده می‌کند ادبیات فکری است. آخرین جمله‌ای که از آن محاکمه در ذهن من باقی‌ ماند این است که گفته: اکنون شما به سوی زندگی می‌روید و من به دنبال مرگ. این‌ که کدام یک راه بهتری را انتخاب کرده‌ایم، فقط خداوند می‌داند.
    این ادبیات کاملاً فکری است. یا در جایی دیگر می‌گوید: فرار از مرگ کار دشواری نیست.‌ ‌ فرار از بدی دشوار است، زیرا بدی تندتر از مرگ می‌دود. به اعتقاد من این سخن‌ها‌ در فراسوي فكر فلسفي قرار دارند که از زبان سقراط جاری شده است. با وجود اين فلسفه‌ها زمانی به وجود می‌آیند که فکر‌ از ادامه دادن بازماند. زمانی که فکر متوقف می‌شود فلسفه آغاز می‌شود. زمانی که‌ می‌نویسم و متنی نوشته می‌شود، دیگر فکر نمی‌کنیم و فقط فکر را بیان می‌کنیم. سقراط‌ به گونه‌ای سخن می‌گفت که فکر کردن با آن همراه بود. با شما مفاهمه می‌کرد با شما‌ مواجه نمی‌شد که شما را از میدان خارج کند.‌ یعنی به نحوی با شما گفت‌وگو می‌کرد که‌ گويا شما هم این چیزها را می‌دانید. ولی به خودتان زحمت نمی‌دهید تا آن‌ها را به یاد بیاورید.
   امروزه ما در جامعه ایراني این گونه معلم‌ها می‌خواهیم. متفکرانی با‌ این نگاه می‌خواهیم،  فیلسوفانی چون او می‌خواهیم. یعنی اساس اندیشیدن و روش‌ اندیشیدن را سقراط در اختیار انسان می‌گذارد. بر این اساس بود که آمدم در ابتدای‌ کتاب بیان سقراطی را طرح کنم که نشان بدهم اگر می‌خواهیم از فیلسوف فکوری سخن‌ بگوییم بهتر است از سقراط شروع کنیم.