مدتي است اروپا مي‎لنگد و دلايل لنگيدن خود را درست نمي‌داند. روس‎ها اين واقعيت سرد را مي‎دانند و آمريكايي‎ها از اين فرصت بهره‎برداري مي‎كنند.

 اروپا بيماري رو به مرگ است و از زندگي نااميد شده است. اين قاره ايده‎اي براي زندگي ندارد و مدتهاست كه فقط با ايده ديگران زنده مانده است.
   در اروپاي كنوني چند نكته براي تفكر وجود دارد:
1-اروپا فاقد تئوري پيش‎دستانه براي جامعه امروز است. در اين قاره تئوري زندگي و سياست‎هاي رو به پيش وجود ندارد.
2-اروپا تئوري براي فعاليت در درون قاره‎اي و بين‎المللي ندارد و اين احساس از درون اين قاره منفعل شده است.
3-اروپا قاره‌اي سراسر منفعل است و از امر آمريكايي پيروي مي‎كند. اين قاره از پويش فعال زندگي بازمانده و در گردابي از تصميم‎هاي ناهمگن قرار گرفته است.
4-اروپا قاره‎اي رو به مرگ است. اين واقعيت نه براي نخبگان اروپايي كه براي همه شهروندان اين قاره محسوس است.
5-اروپا با سرمشق سياسي مشق مي‎نويسد و در سياست بيماري رو به مرگ است.
    آمريكا همه نداشته‎هاي اروپايي را يك جا در اختيار دارد و براي اين قاره سرمشق كاري مي‎نويسد. اروپاي كنوني به آمريكا اميد بسته و خيال مي‎كند راه نجات اين قاره در وابسته‎بودن به آمريكاست.
    اروپاي امروز فاقد ايده سياسي، تفكر سياسي و فهم سياسي و در نتيجه فن حكمراني است. اين مشكل موجب شد كه اروپا در انديشه اصلاح فاهمه اروپايي برنيايد و خود را بخشي از آمريكا بداند و ناخواسته در شمار ايالات متحده قرار گيرد.
    آنچه كه امروزه آمريكاي جنوبي از آن فرار مي‎كند، اروپاي كنوني به آن اميد بسته است. اروپا خود را رها كرده و آمريكا براي نشستن و برخاستن اين قاره فرمان صادر مي‎كند. اين قاره اكنون جوهر وجودي خود را از دست داده است. با وجود اين تكيه به اروپا تكيه‎زدن مانند بر شاخه‎اي از درخت خشك ايستادن است. اما در عين حال با مديريت فن حكمراني مي‌توان از اين شاخه خشك استفاده‎ ديگر در سازمان حكمراني كرد.
    اروپا قاره‎اي بي‎حاصل نيست، اما در مداري حركت مي‎كند كه آينده‎اي نامطمئن دارد. اگر هوش سياسي وجود داشته باشد از اين راهبرد مي‎توان استفاده چندجانبه كرد:
1-با اروپا نبايد بازي كرد و اين قاره را بايد در بازي در حال انجام قرار داد و اروپا به بازي جديد چراغ سبز نشان مي‌دهد.
2-خموشي روس‎ها را نسبت به اروپايي‎ها جدي گرفت و خيز برداشتن چيني‎ها را با در نظر گرفتن تمامي جوانب آن دنبال كرد.
3-با آمريكايي‎ها در مناقع مشترك اروپايي به توافق رسيد و يكجانبه‎گرايي آمريكا را با اعلام و اعمال سياست ترسولرز دچار خطر كرد.
4-برنامه پيش‎دستانه‎اي براي تعامل و توافق با اروپايي نوشت و به اروپاي رو به مرگ اميد زندگي بخشيد.
5-ادبيات نجات ايده اوليه پيش‌دستانه براي همگرايي، همراهي و در نتيجه نفوذ در قلب اروپا براي مديريت تعاملي با اين قاره است.