در‏‏ آغاز قرن بيست‏ و‏يكم دو تئوري شهر انساني و سنگي براساس تئوري فهم‏ پذيري و مفاهمه‏ پذيری با تفکر خوانش پس زمینه‌های ذهن پيش ‏بيني گرديد و نشان داد که به‌رغم انفجار دانش عمومي به وجود آمدن اين دو شهر با شرايط دشواري مواجه بوده است.

 اين دشواري به دو صورت ديده مي‏ شود:
    الف: انحطاط‏زدگي ذهن و فكر در چهارسوي مغز؛
    ب: نظام‏هاي پيرو و عقب نگه داشته شده در جهان کنونی.
    ژرفاي اين دو آينده‏ شناسي درباره آينده انسان و جهان ناخواسته پرسش‏هاي اساسی را برانگيخته که کشف رمز و راز آن براي خردمندان فکر تأمل‏ برانگيز بوده است. مانند پرسش از وجود انسان و جهاني که در آن زندگي مي‏کند، انفجار بزرگ دانش عمومي، چگونگي پديداري انقلاب فناوري اطلاعات، نقش نهادهاي آموزشي در بهبود فهم بشر و جهان کنوني وجهاني که درحال آفريده شدن است؛ همگي در همين مجموعه پرسمان اساسي بشر قرار دارند.
    حساسيت اين موضوع موجب شد که نخبگان فكر درباره جامعه، حكومت، آموزش، پژوهش، انقلاب تكنولوژي و فناوري به بشر هُشدار جدي دهند و اعلام کنند که انسان امروز شکست سختي را در اين عصر تجربه خواهد کرد. در سه قرن اخير به‌رغم پيش‏رفت علم و فناوري، بيش‏تر انديش‏مندان بزرگ از روند نابودي زمين و شرايط دشوار بشريت مانند ناداني، آلودگي، فقر عمومي، گرسنگي، بيماري و جنگ‏ طلبي به هراس افتادند و اعلام کردند ما در جستجوي روزنه‏ اي از اميد به آينده بشر هستيم.
    آيا اکنون اين روزنه اميد درحال شکل گرفتن است؟ بشر امروز تا چه اندازه با آن فاصله دارد؟ چرا در دوره كنوني اين اميد بي‏رنگ شده است؟ چه کساني در نابسامان كردن زندگي بشر نقش ايفا كردند؟
    اين هُشدار اذهان نخبگان را به شدت حساس کرده که بيش‏تر از گذشته درباره چگونگي جامعه، حكومت، دولت، آموزش، پژوهش بينديشند تا روزنه‏اي از اميد به روي فرداي بشر بگشايند. درکشاکش اين انديشه بود که نخبگان فکر متوجه شدند که در جهان جديد نهاد، مقصد و هدف انسان با شکست جدي روبه رو شده است. اين سه شکست به ‌نحو مرموزي سراسر جهان را نابسامان نشان دادند و نسل جديد به‌ منظور ارتقاي آموزش و پژوهش براي جامعه بنيادين و دولت جديد در پي دگرگون‏‏سازي نهاد آن برآمده است.
    اينک گزارش‏هايي که پيوسته از جانب پژوهش‏گران برجسته جهان درباره سياست، سياست‏گذاري و آينده‏نگري آموزش و پژوهش به‏ سراسر جهان منتشر مي‏شوند، نشان از اين حقيقت تلخ دارند که غناي فرهنگ آموزش و پژوهش در همه جهان رو به نابودي است. به ‌طوري که امروزه دانش‏ آموزان، دانشجويان و استادان در اغلب کشورهاي جهان بي‏سواد یا کم‌سوادند و مسئله تفکر، خلاقيت و نوآوري در مراکز آموزشي و پژوهشي جديد متاع نادري شده است.
    با وجود اين يادگيري دانش‏ها در ساخت جامعه جديد فرايندي براي توسعه و تعميق جامعه بنيادين است. از اين‏رو در ورود به جهان جديد، تجزيه و تحليل نهاد آموزش و پژوهش براي نوسازي اين جهان اصل کليدي است. اگر مدل‏هاي سيطره يافته نظام آموزشي و پژوهشي جديد نقد نشوند و نابساماني‏ها آشکار نگردند، امکان توسعه و تعميق آموزش و پژوهش براي اداره امور كشور حدسي دور از ذهن است.
    اكنون در عين اين توانايي روزافزون براستی ديدن ناتواني‏هاي بشر چه معنايي دارد؟ آيا آينده‏ شناسان براي فرداي بشر که کليد فرهنگ و‌‌تمدن جديد به دست آنان رقم خواهد خورد، طرح مناسبي براي ارائه دارند؟ آيا آموزش جديد براي عصر ازتباطات ديجيتالي و بي‏سيمي به‌اندازه کافي قابل انعطاف شده است؟ در مدل‏هاي آموزش جديد تا چه اندازه قابليت انعطاف‏پذيري وجود دارد؟ انسان جديد در‌ کجاي دانش امروز قرار دارد؟ با وجود این چه بايد كرد؟
    فناوري ارتباطات گرچه تا اندازه‏اي طراحي آينده را پيچيده کرده؛ اما تصـوير خـيال‏انگيز آينده‏ شنـاسـان تا حـدودي در سـاده‏سازي آن نقـش مؤثري ايفا مي‏کند. انقلاب فناوريِ آموزش هرچند ابزار پديداري آن است، ولي نه به آموزش فرمان مي‏ دهد و نه از آن فرمان مي‏پذيرد.
    نظام کلاسيک آموزش در پرتو انقلاب فناوري به‌رغم توانايي‏هاي حيرت‏آور نقد شده و مدل آموزش سنتي به کلي منسوخ گرديده است. آيا امروز انقلاب فنـاوري به شکل مـؤثر و مفيـد بـراي باسواد و دانا شدن همگاني کمک کرده است؟ اين انقلاب براي ريشه‏ زدايي ناداني و بي‏سوادي امروز و آموزش فردا چه نقش مناسبي ايفا خواهد كرد؟ در اين نظام چه سياست و‌سياستگذاري اعمال شده است؟
    انقلاب فناوري گرچه دنياي امروز را متحول و متفاوت کرده، ولي فهم روشني از آن ندارد. به طوري که هرکس در دنياي ويژه خود زندگي مي‏ کند و تعاملي با جهان ديگري ندارد. اين انقلاب دنيايي پاره‏پاره، تقسيم شده و در نتيجه «آموزش کسر‏ شده» در دستور کار بشر قرار داده است.
    بشر امروز هم با چالش‏هاي جدي مواجه است و هم فرصت‏هايي فراروي او قرار دارد تا  فکر کند و در انديشه‏ ها بينديشد و‌آينده را مناسب‏تر و متعادل‏ تر از گذشته و امروز بسازد. اکنون هم  بايد با هوش‏مندي گذشته را فهميد و هم حال را پياپي آزمود و هم خود را روياروي آينده قرار داد و هم به حال انديشيد که سخت از ناحيه سياست‏مداران حرفه ‏اي آسيب ديده است.
    اكنون چگونه بايد در برابر اين شکست آموزشي و پژوهشي مبارزه کرد؟ آيا انقلاب فناوري براي اين استراتژي پاسخ مناسبي دارد؟ عصر جديد فناوري براي انساني که در تاريكي بسر مي‏ برد و سخت نگران آينده است، چه پيام روشني دارد؟ آيا به انقلاب فناوري مي‏ توان اميدوار بود؟ اين انقلاب چه اميدي را فراروي بشر قرار مي‏ دهد؟
    در جهاني که سرشار از اميد و پايداري است، کليد راهيابي به آينده چگونه رقم مي‏ خورد؟ اكنون که نيازهاي انسان جديد بي‏ پاسخ مانده و گذشته نيز فراهم آمده از سيطره آموزش و پژوهش بيمار است و فردا نيز شايد گرفتار وضعيت حال شود؛ چه بايد کرد؟
    آموزش در عصر انقلاب فناوري چه راه‏هايي را براي بهروزي و پيروزي انسان ترسيم مي‏كند تا فراروي امروز و فرداي او قرار دهد؟ آيا کسي براي اين پرسش‏هاي ناتمام پاسخي هرچند ساده يافته است؟
    پنج تئوري بنيادين دعوت به نوانديشي بشر در روش‏ها، مفاهيم و ايده‏ هايند تا از اين گرداب به هم فشرده اطلاعات ناهمگن بيرون آيند و افق را اندكي دورتر ببينند. ذهن با اين قوانين از گذشته كمك مي‏ گيرد و آينده را مي‏سازد. هرچند او از سياست و سياستگذاري آينده چيزي نمي‏داند، ولي در عين حال هرگونه دانايي را معطوف به آينده مي‏ داند.
    تئوري فهم‏ پذيري، ريشه در مفاهمه ‏پذيري افكار بشري دارد. اين اصل به مرور فهم و مفهوم شد و در سال (1371) شماره 59 كيهان انديشه به نشر رسيده است. تئوري فهم‏ پذيري دعوتي به امكان فهم و بيش‏تر فهميدن است و اين فرصت در هيچ مقطع از انسان گرفته نمي‏شود. اگر اين ويژگي در فهم ديده نشود ناشي از بيماري بنيان‏هاي فهم بشری است.
    تئوري اتاق فكر، رگه و نشانه بومي دارد و نخستين متن آن در سال (1381) نوشته و در راديو فرهنگ به صورت گفتگوي زنده طرح شد. اين متن به همه روزنامه‏ ها و پاره‏اي از مجلات و سايت‏ها ارسال شد و كسي رغبت به انتشار آن نشان نداد و در ارديبهشت (1383) مجله پگاه آن را منتشر كرد و به تدريج با اقبال عمومي مواجه شد و در همان سال در بخش پاياني كتاب «منطق بنيادين فكر» به چاپ رسيد. اين اتاق كه به اتاق ذهن و مفاهمه خرد ناميده شد، دعوتي به تجميع انديشه در چهارسوي ايده‏ ستاني، ايده‏ پژوهي و ايده‏ سازي بنيادين است تا امكاني براي مفهوم‏ ستاني، مفهوم ‏پژوهي و مفهوم‏ سازي بنيادين به وجود آيد.
    تئوري شهر انساني، با فراموش ‏شدن انسان در شهر سنگي و اساطيري به وجود آمده است. در اين تئوري به تفصيل درباره شهر اساطيري, سنگي و توهمی بحث شد و ضرورت شهر انساني در انسان‏ شهر تبيين گرديد تا انسانِ در شهر با انسان شهري از هم متمايز شوند. در این صورت ممكن است انساني در شهر باشد و شهري نباشد و شايد در شهر نباشد و شهري باشد و ملاك شهري بودن و نبودن در روح جمعي داشتن است. اين تئوري در كتاب «رمزگشايي فلسفه هستي» در سال (1389) به چاپ رسيده است.
    تئوري عدالت ذاتي، با فقر فهم عدالت در چرخه حكمراني جديد به وجود آمده است. در اين مفهوم گفته شد كه عدالت ممكن است در هر وضعي ديده شود، ولي در هر حال بايد به مقياس عدالت ذاتي مورد سنجش قرار ‌گیرد. بر اين اساس از آنجا كه هر چيز براي خود مقياسي دارد كه با آن سنجيده مي‏شود، عدالت نيز در همين حكم خواهد بود. عدالت ذاتي به حكم فطرت آفرينش طراحي شد و انسان از آنجا كه ريشه در فطرت دارد ناگزير بايد به همين حكم سنجيده شود. هرچند عدالت برپايه انصاف در مدل اديان الهي و بشري ريشه تاريخي دارد، ولي در دوره‏ بشري دستخوش تغيير اساسي شده و ماهيت مفهومي خود را از دست داده و در مواجهه با عدالت ذاتي قرار گرفته است. اين تئوري در پايان كتاب «حكومت قانون» در سال (1390) به چاپ رسيده است.
     تئوري حركت در فراسوي ماده، با تأمل در مفهوم حركت در سال(‏71 -1372) در مجله انديشه با عنوان حركت شناسي در4 شماره و در «تالار آگاهي‌و‌گواهي» و نيز «گشايشي در جهان تفكر» و به صورت تفصيلي‌تر‌ در سال (1389) در كتاب «رمزگشايي فلسفه هستي» به نشر رسيده است. اين تئوري ريشه در حركت جوهري دارد. در اين حركت مبناي به وجود آمدنش نياز ماده بوده است. ملاصدرا گفته ماده نيازمند و بنابراين حركت‏مند است و خدا از آنجا كه ماده نيست، نيازمند و حركت‏مند نخواهد بود. در اين‏جا مفهوم و استدلال حركت جوهري ناتمام است. زيرا حركت در ممكن وجود دارد و ممكن به دو بخش ماده و مجرد است. بنابراين ممكن نيازمند است و خدا از آنجا كه ممكن نيست، نيازمند و حركت‏مند نخواهد بود.
    اين تئوري‏ها به لحاظ شكلي با ساختار ديگر تئوري‏ها متفاوتند تا با اين راهبرد عقلاني در فرم تئوري‏ها نمانند. هدف از ارائه اين تئوري‏ها نشان دادن چند ايده بنيادين در چرخه خردمندي انسان است كه موجب فكربرانگيزي اذهان آنان شود تا هرچند ساده در دايره فكر بشر گشايشي به وجود آيد. اين تئوري‏ها هريك در زماني نوشته شدند و در ديباچه يا ضميمه كتابي به انتشار رسيدند و با ويرايش و افزوده‏ هايي تجديد چاپ مي‏ شوند.
    كتاب حاضر كه حاوي پنج تئوري بنیادی در جهان‏هاي ممكن‏ است، در مجموع به تقويت فكر، خردمندی, فهم و مفهوم زندگي بشر كمك مي‏كند و راهي فراروي او مي‏ نهد تا زندگي را ساده‏ تر دنبال كند. در عين حال اين تئوري‏ها اساس را فكر و بهره‏ مندي از خرد قرار دادند تا انسان در جهان ممكن با خردمندي زندگي كند و با همين منطق از‌ جهان دست بشويد و به سراي جاويدان بشتابد.
                                 سيد‏يونس ‏ادياني
                                تهران 18/11/1394