جهان سراسر حكمت  است.

 از اين حكمت هر كس چيزي مي‌داند و به تناسب از آن بهره مي‌برد. البته حكمت به تناسب ظرفيت‌ها و امكانات وجودي تقسيم شده و كسي اعتراضي بر آن ندارد كه دستخوش افزايش يا كاهش شود.

     امروزه دفتر حكمت نانوشته مانده و كسي دغدغه خواندن و نوشتن آن را ندارد. در حالي كه مهم نه خواندن و نوشتن كه دانستن است. اينك امور مهم و غير مهم از دستور خرد افتادند و بجاي آنها شكلي از باسوادي مسخ شده در دستور اذهان عمومي قرار گرفته است.

     اكنون دو فقر بسيار بزرگ در كشور رخ داده است. يكي فقر فكر و ديگري فقر علم است. فقر نخست زمينه فقر دوم را فراهم آورده و خود نيز احساس‌برانگيز نشده است.

     البته زماني كه فقر فكري سايه بيفكند به صورت طبيعي فقر علمي به وجود مي‌آيد. اكنون اين دو فقر بر انسان امروز سخت گرفته‌اند و فرصت بالا آمدن را برايش ناممكن كرده‌اند. اين دو فقر در دانشگاه، حوزه و پژوهشگاه‌ها و مؤسسات علمي و فرهنگي مانند بيماري طاعون همه كس‌گير شده و كسي تاكنون از آن نرسته است.

     امروزه فقر فكري نگران‌كننده و در مواردي نااميد كننده است. اين فقر چنان گسترده شد كه هر روز بر دامنه كوير فكر افزوده مي‌شود. با وجود اين چه بايد كرد؟

1-     تعليم روش فكر بجاي روش باسوادي و ترويج خواندن و نوشتن تا رتبه عالي

2-     اصلاح بنيان‌هاي فاهمه و ترويج منش‌هاي ذهن، خرد ، حس و فكر

3-     تعليم روش به كارگيري خرد و حس و توان‌مندسازي ذهن

4-     تعليم روش خودآگاهي ذهن به خود و ديگري

5-     دوري جُستن از اعمال روش واحد و ايجاد روش‌هاي تازه با نوآمدي فكر

6-      تعليم روش‌مندي هر فكر براساس مناسبات انساني و تناسب نيازهاي پديداري