انسان چيزي را مي‌داند كه تاكنون دانسته‌ و درباره‌اش داوري انجام داده است.

 يعني دانسته‌هاي او مقياس سنجش دانايي و ناداني تلقي مي‌شوند.
   انسان چيزهايي را مي‌داند كه به او گفته شده است كه بداند. او به امر خواندن و نوشتن باسواد است. يعني چيزي را مي‌داند كه مي‌تواند آن را بخواند و بنويسد. يعني او فقط باسواد گفتاري و نوشتاري است.
   اگر اين دو باسوادي از اذهان رخت بربندند، چيزي برجاي نمي‌ماند كه عنوان دانايي پيدا كند. با اين تلقي انسان امروز چيزي نمي‌داند و فقط باسوادي را دانايي مي‌نامد.
   باسوادي به كلي امر بيهوده نيست و در آن هاله معنايي وجود دارد. باسوادي هم دريچه‌اي به روي دانايي و هم از موانع دانايي به حساب مي‌آيد. اكنون باسوادي اين نقش را ايفا مي‌كند كه اذهان را پُر كرده و ناخواسته دانايي رخت بربسته است.
   با وجود اين بايد روش به كار بردن ذهن را اصلاح كرد تا در خرد و نيروي فاهمه اصلاح بنيادين به وجود آيد و هر چيزي در مدار خودش قرار گيرد. پس انسان چيزي را مي‌داند كه به او گفته شده كه بداند و اين دانايي نه از نيروي فهم كه برآمده از شيوه گفتاري و نوشتاري است.