انسان دانا ممكن است باسواد باشد و شايد در فراسوي باسوادي حركت كند.

 البته اين انسان ممكن است وحدتي بين باسوادي، دانايي و تفكر به وجود آورد تا به اَبَردانا تبديل شود. با اين تلقي زماني كه پيوستگي ميان باسوادي و دانايي باشد، دانا از امر باسوادي داناست و به باسوادي بسنده نمي‌كند. پس انسان دانا صاحب فكر است و با افكارش جهان پيرامون را مي‌داند و دانسته‌هايش را براي منافع كشور به كار مي‌گيرد.
     پوتين هم باسواد است و هم چرخش باسوادي خود را مي‌داند. او باسوادي را سخت مي‌گيرد و با خردمندي درباره آنها مي‌انديشد تا دانايي بر باسوادي سيطره يابد. او انساني خردمند و انديش‌مند است و اين دو به او فرصت دانايي، سياست‌سازي و زيركي مي‌دهند.
    پوتين امر سياسي و سياستي را مي‌شناسد و از سياست‌هاي اعلامي و اعمالي درك روشني دارد. او مي‌داند كه دانايي چه كاربردي دارد و باسوادي براي چيست. پوتين سياستمدار زمان است. او زمان را با سياست‌هايش مي‌شناسد و همواره با واقعيت‌ها مواجه مي‌شود. در عين حال انساني فروتن و هوش‌مند است و همه دانايي‌هاي خود را در يك ذهن خالي نمي‌كند.
    پوتين سياستمداري خردمند و فكور است و تصميم‌هايش پشتوانه خردي و فكري دارند. او از سياست‌هاي مفاهمه‌‌اي بهره مي‌گيرد و متناسب با فرهنگ‌ها تصميم سياسي و سياستي مي‌گيرد. با اين فرض پوتين سياستمداري دانا و تواناست و در برابر رقيب باسواد خود قدرتمند و صاحب نفوذ است.
    دانايي پوتين براي سياستمداران امروز هم فرصت و هم تهديدي جدي به شمار مي‌رود. اگر رقباي وي بجاي دانايي در راه باسوادي حركت كنند، بنياد سياست‌هايشان از پاي بست ويران است. وي از امر دانايي براي منافع ملي كشور خود استفاده مي‌كند و به صورت طبيعي منافع رقيب باسواد را تهديد خواهد كرد.
    با وجود اين ترديدي وجود ندارد كه در مواجهه بين سياستمدار دانا و باسواد به صورت طبيعي سياستمدار دانا بازي را برده است. بنابراين آيا جهان امروز در مذاكره با پوتين از سياست‌هاي دانايي استفاده مي‌كند يا باسوادي را به جنگ پوتين دانا مي‌فرستد تا برد و باخت در يك تراز ديده شوند.