اروپا باسواد است و به باسوادي دل خوش كرده است.

 باسوادي براي اروپا هرچند چيز خوبي است، ولي براي سياست‌هاي مفاهمه‌اي امروز كافي نيست.
   اروپاي امروز به باسوادي  همراه با دانايي نياز دارد. امروز باسوادي در اروپا چنان دام گسترده كه فقر دانايي و تفكر سياستي در اروپا سايه انداخته است. اروپاي امروز همواره در راه رفته مي‌رود و از راه‌هاي نارفته چيزي نمي‌داند.
   آمريكايي‌ها اين واقعيت تلخ را مي‌دانند كه اروپا باسواد است و از اين تنگناي وجودي امتيازگيري مي‌كنند. اروپا مدتي است كه به بيماري باسوادي گرفتار شده و راه سلامتي دانايي را نيافته است.
   غرور باسوادي اروپايي‌ها موجب شد كه آنان از شناخت سياست‌هاي حاكم بر جهان كنوني بازمانند. اروپاي امروز نه سياست‌هاي كنوني را در جهان جديد مي‌شناسد و نه آمريكايي‌ها چنين فرصت دانايي را به آنان مي‌دهند. از نظر آمريكايي‌ها اروپاي باسواد به مراتب از اروپاي دانا برده‌تر است. از اين رو باسوادي را در اروپا ترويج مي‌كنند تا اين قاره همواره از امر آمريكايي‌ها پيروي كند.
با اين نگاه پرسيده مي‌شود ما چه مي‌دانيم؟
آيا ما مي‌دانيم كه اروپا باسواد است؟
وضعيت ما در جهان جديد چگونه است؟
ما در كجاي باسوادي و دانايي جهان قرار داريم؟
آيا ناداني‌هاي خود را در سياست‌هاي كنوني جهان مي‌شناسيم؟
آيا مي‌دانيم كه ما نيز در حلقه باسوادي قرار داريم؟
آيا مي‌دانيم كه در دايره دانايي واقع نشده‌ايم؟
با وجود اين چه بايد كرد؟
در تصور اوليه چند نكته حايز اهميت وجود دارد:
1-  اصلاح فاهمه در نحوه مواجهه با مسائل اساسي جهان جديد.
2-  اصلاح روش به كارگيري عقل و پيروي از سياست‌هاي بنيادين در جامعه سياسي.
3-  همسويي با عقل سياسي و مدني و به ويژه عقل مفاهمه‌اي در هنر حكومت .
4-  به كارگيري سياست‌هاي مفاهمه‌اي در فن حكمراني با رويكرد تفكر كانوني.