اين پارادكس در عرصه‌هاي مختلف به شكل پنهان و آشكار رويش يافته است. از يكسو جنگ مالي سرراست‌ترين سياست جنگي جديد است. از سوي ديگر اين سياست براي جنگ نكردن طراحي شده كه قدري فهم بنيان‌هايش را دشوار كرده است.

     پارادكس جنگ مالي با راهبرد سياست تحريم اقتصادي به پيش مي‌رود. يعني سياست جنگ مالي با دستور سياستي كه براي آن طراحي شده گامي به پيش بر مي‌دارد و هدف اصلي آن توجيه اين جنگ پنهان است كه امروزه با نشانگرهاي جنگ نكردن همراه گرديده است.

    پارادكس جنگ مالي در سطح كلان چالشي بوده كه ايالات متحده براي ايران و كشورهاي متخاصم چين و روسيه طراحي كرده است. اين جنگ به عنوان يك واقعيت استراتژي جديد ايالات متحده است. اين ايالات جنگ مالي را به تناسب با اصل تحريم به شكل اقتصاد بانكي، انرژي، تكنولوژي، تجارت بين‌المللي و به ويژه انرژي هسته‌اي در كشورهاي متخاصم چين، روسيه و ايران اعمال كرده است.

    پارادكس جنگ مالي در زمانش به سختي قابل فهم بوده كه آن امروزه در كشورهاي متخاصم با آمريكا به عنوان عامل محرك بسيار قوي عمل مي‌كند. با اين حال فهم اين پارادكس درگرو فهم سياست‌هاي بنيادين اين جنگ ناشناخته است.

    در فهم اين سياست پارادكسي هم بايد سياست‌سازان ايالات متحده را در چارچوب تفكر كانوني شناخت و هم مغز سياست‌ها را دانست و هم بر عرصه به كارگيري اين سياست‌هاي پيش‌دستانه سيطره لازم داشت.

    اين سه آگاهي بنيادين در عرصه پارادكس مالي موجب مي‌شود كه كشورهاي مورد هدف با چشمان گشوده حركت كنند و بدانند كه فهم ايالات متحده همراه با فهم چين و روسيه و نيز اروپاي كهن‌سال به صورت اصل اول، دوم، سوم و چهارم امري حياتي براي انديشيدن در چرخه حيات سياسي است تا سياست‌هاي پنهان پارادكس جنگ مالي كه با پوسته‌هايي نيز درآميخته، با خرد سياسي و همراه با منطق و عقلانيت سياسي كشف و فهم شود. اين فهم از پارادكس سياستي ممكن است راه برون‌رفتي از اين بحران حكمراني كه به صورت چالشي خود را نشان داده پيدا كند تا با چرخه خرد در سياست سياست‌هاي متناظر و فعال و قدرتمند براي آن طراحي شود.