در ايران اغلب سياستمداران امروزي مانند اهالي بسياري از سياسيون كشورها از پروژه فقر دانايي، مسؤليت‌پذيري، برخورداري از انصاف، دادگري، وجدان عمومي و ملي سرخوشند و در تلاشند كه انساني دانا، توانا و موجه علمي و سياسي به نظر آيند.

جالب اين كه اغلب در عرصه‌هاي مختلف حوزه انساني باسوادند و جريان سوادمندي در سطوح مختلف مشكل عمومي آنان را به نحو مقتضي حل مي‌كند و همواره از چرخه باسوادي به نام دانايي برتر فخر مي‌فروشند و شگفت اين كه نمي‌دانند سواد نه دانايي كه ابزار نخستين دانايي است.
   اين دسته از سياستمداران هرچند به كلي ذهن علمي، فني، سياسي و سياستي ندارند، اما تجربه نشان داده كه برخورداري از چنان ذهنيتي را برگونه شكلي دوست دارند. در نگاه عميق‌تر آنان خوشحالند كه در جامعه سياسي سرخوش يا خوشايند به نظر آيند و در حيات ويلاهاي خود چرخشي از گرگ و ميشي بازي كنند.
   اين انسان‌هاي به ظاهر موجه و يقه سفيد با دو ويژگي عمومي شناخته مي‌شوند: يكي خوش اعتمادي به سياست‌هاي چندلايه بيگانه و نيز با تجربه در مسير علم‌زدگي و سياست‌زدگي و ديگر بي‌اعتمادي به تفكر و مديريت علمي در عرصه تفكر اصيل، علم بنيادين و فناوري‌نو است. اين گروه همواره در پرتو دو مشكل اساسي ملتي را رنج مي‌دهند: يكي فقر تدبير علمي و مديريتي و همراه با فقر انصاف، وجدان انساني و دادگري و ديگر فقر تفكر كانوني، انديشه آينده‌نگري و نيز طراحي انديشه سياستي و فن حكمراني در امور كشورداري است. البته اين گروه به ادبيات حكمراني خوب از نوع سوسيالي باور دارند.
   اين دو مشكل نوعي از بيزاري همه جانبه ملت ها را در ميان سياستمداران به دنبال داشته كه موجب كاهش سرمايه اجتماعي و اعتماد عمومي از آنان شده است. البته ما با اين حال همچنان به عنوان يك اصل واقعي بسيار علاقه‌منديم كه سياستمداران را دوست داشته باشيم؛ اما چه مي‌توان گفت كه تاكنون زمينه دوست داشتن آنان فراهم نشده است.
   با وجود اين به نظر مي‌رسد سياستمداران با برخورداري از قدرت و ثروت كه از فقر تدبير ناشي شده به كلي دغدغه انسان سياسي و جامعه سياسي را از دستور انداخته و راه متفاوتي را در پيش گرفته‌اند. اين نكته در عرصه عمومي هم سرگرداني و سردرگمي و هم حيرت بسياري را برانگيخته است، هرچند كه سياستمداران هم چنان سرخوشند و در جهان هورقليايي سير مي‌كنند و با واقعيت‌هاي جامعه انساني فاصله بسيار دارند. در حالي كه سياستمداران امروزي با ذهن بازيگري بهتر مي‌توانند با واقعيات انساني و جهاني مواجه شوند و با داشتن تصوير واقعي از مناسبات انساني سياست‌هاي واقعي‌تري را طراحي و به انجام برسانند. با وجود اين سياستمداران هرچند مانند استادان دانشگاه و حوزه انديشمند يا دانشمند نيستند، اما سوادمنداني قابل در عرصه علم، فناوري، ارتباطات و سياست به نظر مي‌رسند.