ما بخشي از جهان بزرگ هسستيم كه در آن واقع شده‌ايم. در اين جهان هر كس به شكلي ديده مي‌شود كه خود تصويري از واقعيت خود ارائه داده است.

   در اين صورت با جهان نبايد به شوخي، تنفر و دشمني مواجه شد و ويژگي‌هاي برتر آن را ناديده گرفت. جهان را بايد با دوستي خواند و طرح دشمني را به كلي از دستور انداخت تا تجديد حيات انسان در جهان جديد محفوظ بماند.
   در جهان انساني چرخش پايداري دوستي، مناظره عقلاني و دامن‌زدن به مفاهمه فكري اصل اول است. در اين جهان دشمني‌كردن براي انسان امري بيهوده است و در هر حال اعمال اصل دوستي به دليل اصل انساني بودن برتر از دشمني‌كردن است.
    نكته برتر چرخش دشمن‌سازي به مراتب بي‌بنيادتر از دوست‌سازي است. دشمن‌سازي به مثابه يك واقعيت كانوني سراسر شرمدارانه است كه با اصول اوليه عقلي در تعارض است.
    اكنون وضع انساني چنان اسف‌بار شده است كه ما به نظام دوستي بيش از سازمان دشمن‌سازي نياز داريم. اين نياز در لايه‌هاي مختلف به سختي در حال فهم و مفهومي‌شدن در حوزه عمومي است.
    مردم امروز در جهان جديد در كمال شگفتي با سياست‌هاي دشمن‌سازانه بزرگ شده‌اند و هم  اكنون در سطوح مختلف اين سياست شرمسارانه را توسعه مي‌دهند. ما در وضعيت كنوني به سياست‌هاي دوست‌سازانه نياز داريم و اين نياز در دوره جديد در پرتو خواست‌ها ناپديد شده است.
    با وجود اين در تدبير صلح ملل بايد به چند اصل بنيادين توجه شود:
1-همه انسانيم و اين اصل بنيادين جوهر تمامي اصول ديگر انساني است. با در نظر گرفتن اين اصل انسان هويت معنايي مي‌يابد و خود را از ديگر آفريده‌هاي كيهان متمايز مي‌بيند.
2-همه انسان‌ها در انسان بودن برابر و يكسانند و با اين اصل استفاده انساني از انسان‌هاي ديگر در هر حالي ممنوع است.
3-با اين دو اصل دانسته مي‌شود كه همه انسان‌ها امكانات و قابليت‌هاي برابر دارند و به كسي عقل و حس بيش از ديگري داده نشده است. با پذيرش اين منطق برتر بودن انساني از انسان ديگر ملاك و منطق عملي مي‌خواهد كه آن ناشي از عقل عملي است.
4-در برتري انسان‌ها قدم اول به كار گيري درست عقل و حس است. با اين فرض كسي برتر خواهد شد كه روش به كار گيري هر يك را بداند و به مثابه واقع عمل كند. در اين صورت استفاده‌كردن از امكانات وجودي خود غير داشتن آن است.
5-همه انسان‌ها قصد، اراده، آزادي، حق، حقوق و قانون برابر دارند و تمامي آنان در اين امور همسانند و كسي از ديگري برتري ندارد جز اين كه ملاك عملي براي برتر بودن به وجود آورد.
6-در انسان ويژگي تفكر وجود دارد و اين ويژگي از نشانه خردمندي او است. انسان با تفكر گذشته را مرور مي‌كند و با درنگ در حال در آينده نفوذ خواهد كرد. اين اصل انساني مانند اصول ديگر نشان مي‌دهد كه همه انسان‌ها برابرند و نابرابر بودن به توجيه موجه عملي نيازمند است.
7-انسان‌ها ذهن و مغز مشابه دارند و تلاش‌هاي خلاق آنان تفاوت‌هايي را به وجود مي‌آورد و آنها را به اشكال متناظر ترسيم مي‌كند.
8-در جهان انساني همه انسان‌ها حق حيات برابر دارند و به كسي حق حيات ويژه داده نشده است. با اين اصل هيچ انساني به انسان ديگر جان نداده كه بتواند آن را بستاند و جان دادن و ستاندن آن ويژه خداوند است.
9-نابرابري كنوني اصل برابري واقعي انسان را مسخ نمي‌كند و همه انسان‌ها در آفرينش هستي يكسان و همسانند. از اين‌رو لازم است كه براساس منطق مفاهمه تعامل منطقي ملل را در دستور كار قرار دهند.
10-انسان‌ها ماهيت سياسي دارند و اين اصل موجب مي‌شود كه نيازهاي خود را در جامعه سياسي تأمين كنند.
11-جامعه سياسي مركزي است كه حق حيات سياسي در آن تأمين مي‌شود. اين حق را قانون مدني در سطوح مختلف تعيين مي‌كند.
12-انسان سياسي به قانون سياسي نيازمند است. اين قانون در اجتماعات انساني صلح پايدار را سامان مي‌دهد.
13-نظم سياسي در پرتو امنيت سياسي دو اصل كليدي اجتماعات بشري محسوب مي‌شوند. اين دو اصل دو لايه از وضعيت واقعي انسان را در چرخه هستي مي‌نمايانند.
14-انسان سياسي سمبل انسان شهري است. با اين نكته شهري‌شدن انسان اصل اول براي حيات سياسي است. اين اصل با اصل در شهر بودن متفاوت است.
15-انسان در موضوع شهري شدن حق حيات شهروندي پيدا مي‌كند كه اين اصل با تدبير انساني شهروند ملل را سامان مي‌دهد. با اين انسان شهري به موضوع انسان شهري ملل تبديل مي‌شود و همه انسان‌ها شهروند جهان واحد مي‌شوند و كسي بر ديگري برتري ندارد و همه در انسان بودن قرين يكديگرند. بنابراين بايد براي مراقبت از اين حقيقت تلاش كنيم و هر چيزي را كه مانع تلقي شود از ميان بر داريم. با وجود اين صلح ملل در هر موقعيت انساني از جنگ برتري دارد و در آن به كلي منافعي براي انسان در فضاي شهري وجود ندارد.
    اكنون ما براي تداوم حيات چنين انساني به تدبير عقلاني و اعمال خرد در سياست نياز داريم. ما در موقعيتي قرار داريم كه جهان كنوني را سراسر تهديد در بر گرفته و عقلانيت انساني در آن ديده نمي‌شود. براساس اين واقعيت به نظر مي‌رسد كه دنياي امروز به شكل غير حرفه‌اي اداره مي‌شود و گويي فاقد هرگونه تدبير واقعي است.
    اكنون جنگ بر جهان جديد سايه افكنده و صلح در پس‌زمينه ملل قرار گرفته است. اگر تدبير انساني انديشيده نشود، فرهنگ و تمدن بشري با نزاع‌هاي خانمان‌برانداز كنوني ناپديد شده و در نتيجه انسان فراموش مي‌شود و از ميان مي‌رود.