اروپاي امروز از فقر فكر سياسي و سياستي رنج مي‌برد.

 اين فقر چنان در اين قاره نفوذ كرده كه تا مغز استخوانهايش رسيده است.
   اكنون اين فقر چنان سايه گسترده كه توجه هر ناآشناي با ادبيات سياسي و سياستي را برانگيخته است. رقباي اروپا از اين فرصت استفاده كردند و موجبات زمين‌گيري اين قاره را بيش‌تر فراهم كردند.
   اروپاي امروز فاقد سرمشق است و با سرمشق‌هاي بيگانه مشق مي‌نويسد. اگر روزي سرمشقي براي اروپا نوشته نشود، ميان سياست‌هاي زميني و آسماني معلق مي‌ماند.
   اروپاي امروز دانش‌آموزي با ادب است و تلاش مي‌كند كاري را انجام دهد كه مورد پسند معلم باشد. جالب اين كه براي اروپا هيچ مهم نيست كه معلم كيست و به دنبال چه چيزي است. اروپا چنان در مشكل حكمراني خود غرق شده كه به نافع و غير نافع بودن سياست‌هاي اعلامي و اعمالي توجهي ندارد و احساس مي‌كند كه حل‌و‌فصل امور روزانه برايش كافي است.
   اروپا چشم بسته از امر سياسي و سياستي آمريكا پيروي مي‌كند. اين امرها مشق‌هاي سياسي و سياستي اروپا به حساب مي‌آيند و آنان با اين سرمشق‌ها مشق مي‌نويسند. جالب اين كه آمريكايي‌ها اين ديكته‌هاي نوشته شده را تصحيح مي‌كنند و چنانچه اشتباهي داشته باشند، مؤاخذه مي‌شوند.
   اروپاي امروز خسته، نگران  و نااميد است. ايران هرچند خستگي و نااميدي اروپايي را احساس نكرده، ولي آمريكائي‌ها از آن بهره برداري مي‌كنند. آمريكا به مدت يك دهه است كه همه موجوديت اروپا را در اختيار گرفته و در شمار مستعمره سياسي، سياستي و اقتصادي خود قرار داده است.
   آمريكاي امروز در اروپا لنگر انداخته كه روس‌ها دير متوجه شدند و چيني‌ها خموش از كنار گذشتند و ما هنوز اين واقعيت را جدي نگرفته‌ايم. آمريكا ذهن ما را در خانه اعراب مشغول بازي كرده كه خود طراح آن بوده است. ما بايد اين بازي را بازخواني كرده و بازي نانوشته‌اي را طراحي كنيم كه خوانش آن به سختي ممكن شود. ضمن اين كه بازي دائمي در اين خانه نافع نيست و فقط نشان دادن بازي‌كردن كافي است.
   آمريكا مي‌داند بازي با اعراب پروژه تمام شده در سياست نافع است. اگر نمايشي به راه مي‌اندازد به دنبال فرصت‌سازي و برپا كردن دودي براي ديده نشدن در بازي با چين و روسيه است. آمريكا اعراب را هرچند ناديده نمي‌گيرد، ولي چنان جدي به نظر نمي‌رسد كه چين و اروپا ناديده گرفته شوند.
   پرسش اين است ما در كجاي اين سياست‌ها قرار داريم؟ آمريكا چه بازي را با ما شروع كرده است؟
   ما به بجاي سياست گفتگو و مواجهه بايد سياست ترس‌و‌لرز را در قبال سياست‌هاي آمريكايي اعمال كنيم. ما بايد در لايه دروني اعراب و اروپا قرار گيريم و از اين راهبرد براي تعديل سياست‌هاي بنيادين آمريكايي استفاده كنيم تا خود بخشي از بازيگر در صحنه سياست‌هاي بين‌المللي باشيم. به نظر من در وضعيت كنوني راهبرد گفتگو و جنگ، هنر حكمراني محسوب نمي‌شود و مناسب طرح بازي ناشناخته با آمريكايي‌هاست. اين بازي سراسر بايد فكري و مبتني بر سياست‌هاي مفاهمه‌اي باشد.