اروپا در گردابي فرو رفته كه آمريكا آن را مي‌داند و تاكنون بخوبي از آن بهرهبرداري كرده است.

 آمريكا با فهم اين راهبرد در اين قاره لنگر انداخته و همه موجوديت اروپايي‌ها را در بازي ناشناخته گرفتار كرده است.
   اروپا در موقعيتي واقع شده كه در هر حال خادم اروپاست. جالب اين كه اروپا اين واقعيت تلخ را مي‌داند و گويا راه فراري از آن وجود ندارد.
   آمريكا پيش‌نويسي را براي اروپا تهيه كرده كه با سرمشق‌نويسي اين قاره را به مشق‌نويسي در سياست، صنعت و اقتصاد اروپايي برانگيخته است. اروپاي امروز چشم بسته مشق، مشق و مشق مي‌نويسد و احساس مي‌كند كه پاياني براي اين مشق‌نويسي وجود ندارد.
   آمريكا نزديك به دو دهه است كه مي‌داند كه اروپا پير شده و ناي برخاستن ندارد. ازاين رو با هوش‌مندي براي لحظات عمر اروپايي سرمشق نوشته و اروپائيان بدون اين كه بدانند مي‌نويسند، مي‌نويسند و مي‌نويسند.
   پرسش اين است ما در اين قاره چه حق حياتي داريم؟ در اين قاره منافع ملي ما تا چه اندازه تأمين مي‌شود؟  از سوي ديگر ما براي تعامل با اين قاره چه سياست‌هايي را طراحي كرده‌ايم؟ آيا ما زبان و فرهنگ اروپايي را مي‌شناسيم؟
   تعامل با اروپا درگرو شناخت اين قاره است. اگر اروپا با فرهنگ وجوديش شناخته نشود ما در بازي آمريكايي قرار مي‌گيريم و در سرزمين آمريكايي‌ها شخم مي‌زنيم.
   اروپاي امروز چنان پير شده كه حافظه خود را از دست داده و دوست و دشمن را در تصور اوليه در يك تراز قرار مي دهد. به نظر من بازي با اروپا سياست‌هاي اروپايي مي‌خواهد. اكنون آمريكايي‌ها نگران بازي هستند كه با اروپا به راه انداخته و هم به سياست ناشناسي اروپايي دل خوش كرده‌اند.
   با وجود اين اروپا را از چند جهت بايد مورد بررسي قرار داد:
   الف) اروپاي واحد كه بنا به مناسبات اين قاره اقتضاي پيش‌نويس واحدي را دارد.
  ب) اروپاي پراكنده به سياست‌هاي مفاهمه‌اي از نوع كاربردي علاقه‌مند است.
   ج) اروپاي به هم وصل شده و نامتحد كه اين نيز پيش‌نويس مجزايي مي‌خواهد.