دانسته‌ها در ذهن ساكن مي‌شوند و ذهن از آنها پيروي مي‌كند. انسان دانا با اين رويكرد در چرخه دانايي قرار مي‌گيرد و امور خود را با دانسته‌ها حل‌و‌فصل مي‌كند.

از نگاه ديگر براي دانستن مقدماتي لازم است كه به چند نمونه از آن اشاره مي‌شود:
1-دانسته با ديدن شروع مي‌شود و از محسوس به سراي معقول مي‌رود.
2-ديده‌ها قابليت نوشته شدن دارند و انسان با امكان سواد مي‌تواند ديده‌ها را با نمادهاي نوشتاري بنويسد.
3-در اين قابليت شاخص خواندن وجود دارد.
4-اگر چنين اتفاقي رخ دهد چيزي گفته مي‌شود.
    اين امور مقدمه دانستن و دانا شدن محسوب مي‌شوند. در اين صورت ممكن است پرسيده شود كه دانايي از كجا شروع مي‌شود.
    دانايي در مواجهه با موضوع شكل مي‌گيرد. ذهن در اين مواجهه به خودآزمايي روي مي‌آورد و توانايي و ظرفيت وجودي خود را محك مي‌زند. زيرا در ذهن دانسته وجود ندارد و با مواجهه با چيزي دانسته به وجود مي‌آيد. اين دانسته ممكن است واقعي يا توهمي باشد.
    با اين تلقي پرسيده مي‌شود كه بشر چه دانسته‌اي در اختيار دارد؟ دانسته‌ها حدس‌هايي از دانايي به حساب مي‌آيند و ذهن به مغز چيزي دست نمي‌يابد و اگر دست يابد دليل موجهي براي تبيين آن ندارد.
با وجود اين سؤال مي‌شود تفاوت دانايي و ناداني چيست؟ دانايي رمزگذاري شده در زبان و ناداني فاقد رمز است. بنابراين دانايي قابل گفتگوكردن و ناداني فاقد آن است.