دانايي همه حكمت است. اين مفهوم با مفهومي از باسوادي تفاوت اصولي دارد.

زيرا هر يك نقش متفاوت با ديگري به عهده دارند، هرچند نقش‌ها متفاوت تعريف نشده است.
     دانايي از اين رو حكمت است كه به مغز حقيقتي دست يافته است. اين فهم كاري به دانسته‌هاي ديگران از نوع روشي يا ضد روشي ندارد و به دنبال كشف عناصر وجودي حقايق است.
     دانايي قابل تعليم نيست، هرچند باسوادي امر تعليمي است. باسوادي به انسان امكان نوشتن و خواندن در سطوح مختلف تا فرايند استاد تمام مي‌دهد و انسان در اين فرايند دانش‌آموخته مي‌شود كه با خواندن و نوشتن همان را مي‌تواند به ديگري تعليم دهد تا فرايند باسوادي برجاي بماند. قدرت دانايي به نيروي فاهمه مربوط مي‌شود كه خرد دستخوش بازي زباني نشود تا بتواند پس‌زمينه‌هاي باسوادي را فهم كند.
     باسوادي در وضعيت كنوني امري لازم و دانايي امري مفيد است. امروزه هرچند امر لازم در دستور قرار گرفته و امر مفيد از توجه افتاده، ولي امر مفيد نياز واقعي جامعه انساني است.
     دانايي و باسوادي ملازم هم نيستند. زيرا ممكن است فردي باسواد باشد، دانا نباشد و دانا باشد، باسواد نباشد. بنابراين ملازمه منطقي ميان آنها وجود ندارد.
     دانشگاه و حوزه امروز كاركرد باسوادي دارند و در امر خواندن و نوشتن انسان‌ها تا سطوح عالي موفق بودند، اما در امر دانايي ناموفق عمل كردند. البته شايد انتظار دانايي از حوزه و دانشگاه امري بيهوده باشد و وظايف آنها در امر باسوادي به پايان مي‌رسد.
     سرآغاز دانايي با روش به كار بردن عقل ممكن مي‌شود. اگر كسي نداند كه چگونه عقل خود را به كار گيرد، او توفيقي در دانايي نخواهد يافت. زيرا هرگونه دانايي از طريق ذهن داشتن و به كارگرفتن مناسب خرد ممكن مي‌شود.
     در به كارگيري خرد ساده‌ترين شاخص روش‌مند‌كردن دانايي است. يعني انسان‌ها هر چيزي را كه به ذهن مي‌سپارند بايد با همه جوانب آن دريافت كنند و علاوه بر خواندن و نوشتن با فهم پيشين مفاهمه برقرار نمايند. اين ويژگي موجب مي‌شود كه هر چيزي را به ذهن نسپارند و هرگونه سپردن و نسپردن نيز با عقلانيتي همراه باشد.
     از نگاه ديگر ذهن پُر مانند فاقد ذهن است و در آن امكاني براي انديشيدن وجود ندارد. زيرا ذهن پُر امكان فكر را پيش از تولد مي‌ميراند و در نتيجه دغدغه‌اي براي فكربرانگيزي وجود نخواهد داشت. بنابراين انسان‌ها به ميزاني مي‌دانند كه فكر مي‌كنند و در آنچه فكر نمي‌كنند چيزي نمي‌دانند.
     در دستيابي به دانايي علاوه بر ذهن و خرد برخورداري از احساس امري لازم است. انسان دانا از ذهن، خرد و احساس خود مراقبت مي‌كند تا به فكري دست يابد كه موجب دانايي او شود.
     اكنون هرچند انسان‌هاي باسواد بسيارند، اما انسان‌هاي دانا نادرند. شايد راز توفيق نداشتن در دانايي معطوف به فقر خردمندي و ناداني از پرتوهاي ذهن است. براي دانا شدن دانستن خصال و عناصر وجودي ذهن لازم است. انسان با اين دانايي به امكان‌ها و فرصت‌ها دست مي‌يابد و با خردمندي در راه دانايي مي‌رود.